شمارهٔ ۲۵
نگارا روی چون دینار دارمکه بی دینار با تو کار دارم
تو خورشیدی و خورشید جوانیز عشقت بر سر دیوار دارم
همیپرسی که سرمایه چه داریچه دارم نالههای زار دارم
مرا گویی که داری صبر نی نیو گر دارم نه صد خروار دارم
اگر بیآن چلیپاهای زلفتندارم پشت خم زنار دارم
سزای من بود بییار بودنکه چون تو دلبر عیار دارم
تو امروزی به از دی صید کردیمن امسالی بتر از پار دارم
همیخندند بر من خلق هموارکه کاری سخت ناهموار دارم
ندارم تن چرا دراعه پوشمندارم سر چرا دستار دارم
ز چشمم دامنی در میتوان ساختچرا پس چشم را بیکار دارم
مرا کشتی و سهل است این ازیراکز این افزون گله بسیار دارم
عمادی را غلامم زآن که در دلغم عشقت عمادیوار دارم
تو از روی ترحم مهر من دارکه من خود مهر تو ناچار دارم
بدان تا آستان تو ببوسمقدم بر گنبد دوار دارم
به یاد او حیات خویشتن رابه سیصد قرن بدرفتار دارم
ایا شاهی که بر خود خدمت توچو فرض طاعت دادار دارم
تو را چون یک جهان خوانم که هر دممن از تو یک جهان ادرار دارم
ندارم هیچ تیماری و نشگفتتو را دارم چرا تیمار دارم