شمارهٔ ۲۳ - در مدح سلطان طغرل بیک سلجوقی
ای زلف و رخت سپهر و اختروای روی و لبت بهشت و کوثر
طوطی سیاه کاسه بر لبطاووس سپیدکار در بر
از دوستی رخ تو ما راآید ز غم تو بوی مادر
از ما بپذیر جان اگر چهدر خورد تو نیست این محقر
جز روح امین مگس نباشدآن جا که لب تو گشت شکر
از خشکلب عمادی اخربشنو غزلی چو چشم او تر
تا تازه کند حکایت تودر بارگه شه مظفر
سلطان سپهرقدر طغرلکز قبه دانش است برتر
خاک در اوست چرخ اعظمعشر کف اوست بحر اخضر
ای طبع تو را وفا مجاهزوای دست تو را سخا مجاور
هر چند شود ز ننگ تضمینرخساره طبع من مزعفر
پرسم ز عدوت نیم بیتیانجیرفروش را چه بهتر
تو آمده از برای ملکیهر کس ز برای کار دیگر
در سنگ ز آتش ار بپرسندمدح تو چو آب خواند از بر
روزی که جهان بادپیشهدر سر گیرد ز خاک چادر
بر منبر معرکه بخواندمنشور اجل زبان خنجر
جان از تف تیر موش دندانچون گربه برون جهد ز چنبر
شمشیر ز خون تازه سازدبیماری مرگ را مزور
جوشن بینی گسسته در خونهمچون ماهی به سرکهاندر
در آتش رزم پای کوبانمیآید مرگ چون سمندر
بندد رمحت به دست نصرتبر گردن روزگار زیور
گردد ز هزیمتیّ تیغتدر هاویه تنگ جای آذر
یک قوم چو کاسه داغ بر دلیک قوم چو کوزه دست بر سر
آن را که در این خلاف باشدگو رو به مصاف شاه بنگر
تا مغز مخالفانش بیندخرمن خرمن به کوه و بر در
ای غمگینان ز تو به شادیوای درویشان ز تو توانگر
در مدح تو هر چه بیش گویماندیشه نمیشود مکرر
عاجز شدهام فروگذارمنیکو باشد سخن مقصر