گنج

شمارهٔ ۲۲

۵۷ بیت
رایگان رخ نمی‌نماید یاربه سخن راست می‌نگردد کار
از عتاب و قریب او فریادوز حساب و کتاب و زنهار
با دل است این جدل نه با قالببا سر است این سخن نه با دستار
می‌پذیرد کنار و بوس ولیکاز پی عمر کو پذیرفتار؟
گفتم آزرم بوسه پندارمگفت من فارغم تو می‌پندار
گفت زر گفتم این می‌اندیشمگفت کو گفتم این امید مدار
یار می‌جویم و نمی‌یابمدر جهان چیست کیمیا جز یار
کاشکی کرده بودمی یک عیشچون غمم خواست شد برون ز هزار
از چنین زندگی که آن من استمی‌کنم چون عمادی استغفار
دانی ای همنشین که چیست مراآرزو زآن نگار خوش‌گفتار
بوسه آب خواه دست بشویکافرم گر کنم حدیث کنار
بوسه جایی فریضه می‌بایدبوسه باشد علاج عاشق‌ زار
گر لب دوست نیست به زآن هستسم اسب خدایگان کبار
بخت بخش زمانه فخرالدینکز حوالی او گریزد عار
آن که بر چشم او نداند شددیده آفتاب را مسمار
وآن که جز کین او نداند کردآسمان رو نورد چون طومار
گر به معیار جود او سنجندذره باشد فلک زهی معیار
ای به دولت ز تیغ‌ مهر‌افروزای ز دانش ز عمر برخوردار
می‌پرد گرد مشرق و مغربمرغ حکم تو چرخ در منقار
گر به وقت تو بخل را پرسندکه تویی بخل کافر مکار
به سر تو که از نهیب کفتنکند بی‌هزار چوب اقرار
تا کفت با سخا معاشر شدبخل را یار نیست جز تیمار
از سنان تو از پی مریخآینه کرد چرخ آینه‌وار
خویشتن را در او تواند دیدچون بشسته بود ز خون رخسار
بی‌هوای تو در دماغ بشرنکند سایه ابر دانش بار
هر که را مستی از سیاست توستسر جدا تن جدا شود هوشیار
ای ز راه تو توتیا بردهچشم شرع محمد مختار
آن گل از درگه تو داند رستکه گریبان او نگیرد خار
از تو آسان غنی توان گشتنخدمت تو که را بود دشوار
سخت کوشم به خدمت تو بلیکه کنم کار خویش همچو نگار
بامدادی که از خروش به گوشقاصد اید که تخم نیک بکار
پر‌دلان جان به نرخ آب دهندتا کنند آب روی را بسیار
چون ستونه کند چنان که بودزیر او دور گنبد دوار
در سم اسب ذره ذره شودجگر روزگار مردم‌خوار
در غبار وغا مدد یابدآب شمشیر زآتش پیکار
چرخ ترسا لباس در شیونکند زا موی زنگیان زنار
صلح پی گم کند چنان که از اونتوان یافت در جهان آثار
کله آهنین به شعله برقمشتری را چو خف کند دستار
آشناور شود اجل در خونجان به جان کندن افکند به کنار
مرگ دامن چو چنگ در دندانسوی نای گلو برد هنجار
منقطع گردد از آن امید کز اوبه هم آرند مرهم و افگار
رشته‌ای کرده‌اند در نیزهاختران سپهر سلسله‌وار
تا نباشد جواز رایت اوندهد شهریار نصرت بار
تو به گرز گران گذار کنیقاف تا قاف دهر مغز انبار
نگذاری نشان بدگهرانچون برآری حسام گوهربار
ظفر آید به ناوک تو چنانکهمچو پیکان زره در او سوفار
ای زر دانش از کرامت توگشته در طبع من تمام عیار
بر تو دارم قباله کرمیکه به شرعی درافکند انکار
مدت آن قباله شد پایانبا کرم گوی حق من بگزار
به تو بر تو همی دهم سوگندکه مرا جز به خویشتن مسپار
هستی آگه که اندر این صنعتنیست چون من میان هفت و چهار
من چه گویم که در همه معنیبیش دانی در آسمان اسرار
هر چه در حق من ز کرده توستتا قیامت نکردمی انکار
آسمان برگ فتنه می‌سازدتو بسی زو قوی‌تری مگذار
زآن سوی چرخ اگر چه نیست خبرعزم را گو برو خبر بازآر
از حوادث زمانه را برهانپیش گردون ز حزم کن دیوار
مایه مدحت تو هست ولیکبیش از این نیست پایه گفتار