گنج

شمارهٔ ۲۱

۵۶ بیت
گنبد مشکین شده است چرخ ز بوی بهارغالیه پیوند گشت باد چو گیسوی یار
جدول تقویم باغ کرد هوا پر نقطقلسه زرین گل کرد صبا بر کنار
ترک فریب است برگ از کله بوستانحرف نشاط است سرو بر ورق جویبار
زآتش لاله شمار سوخت سحرگه بخورقرصه خورشید را خلخله کرد از بخار
دی به تمنای دوست خیمه به باغی زدمتا به کف آرم گلی از رخ او یادگار
از سر دل سوزگی فاخته آمد به منداد مرا از سخن شربت انده‌گسار
گفت به احوال خویش سخت فرومانده‌ایگفتم تدبیر گفت سست نبودن به کار
گفت در اندوه عشق شحنه کار تو کیستگفتم صبر است گفت صبر کند زیر بار
گفت نپنداشتم کار تو را با خللگفتم شکر است گفت شکر بسی گشت زار
گفت نگویی که پیست با تو دلارام را ؟گفتم عهد است گفت نیست به عهد استوار
گفت فراوان غم است نامزد تو ز عشقگفتم چند است گفت عاشق و غم را شمار ؟
پیش شکوفه شدم ریختن آغاز کردگفتم این چیست گفت قاعده روزگار
یاسمن اندر عرق راند بر آهنگ اوگفتم مشتاب گفت قافله بربست بار
سبزه میان سرشک موج نماینده بودگفتم دریاست گفت چون غم تو بی‌کنار
لاله پدیدار شد رنگ قبا چون عقیقگفتم چون است گفت ریخته انتظار
نرگس چون چشم دوست غمزه به من برگماشتگفتم زنهار گفت شرط بود زینهار
بر چمن از پای بط بود فراوان رقمگفتم مهر است گفت قالب دست چنار
گل ز سر طنز گفت چیست به دامن تو راگفتم زر است گفت نیست به این اختصار
بوالعجب آمد به چشم شکل بنفشه مراگفتم این چیست گفت حلقه زلف نگار
گرد رخ شنبلید داشت نسیم از بهشتگفتم مشک است گفت خاک در شهریار
خسرو گردون‌کمند شاه جهان‌پهلوانآن که کند کوه را هیبت او اشک‌بار
بزم گمانی نبرد بهتر از او کامرانرزم نشانی نداد برتر از او کامکار
ای در میمون تو همچو خرد حق‌شناسوای کف رخشان تو همچو هنر حق‌گذار
کین تو آورد راه یافتن موی لیلمهر تو آورد رسم شستن روی نهار
چاشت‌گهی کز خروش خاک بجوشد چو آبوز علم رنگ رنگ باد نماید چو نار
دوش فلک را ز گرد نعل دهد طیلسانگوش یلان را ز مغز گرز دهد گوشوار
بر کتف کشتگان دام نماید زرهناوک پرخون در او گشته نوان مرغ‌وار
تیر کند عزم راه از پی رسم وداعقامت او را کمان آورد اندر کنار
جامه جان و خرد تیر بشوید ز خونمیوه سمع و بصر تیغ بریزد ز بار
ناخنه آرد به چشم روز دل افروز راجوشن ناخن نمای در کف خون و غبار
رای جهان‌دیدگان هر گرهی را جدادر در هر مصلحت پند دهد صدهزار
ای دلتان بوالفضول کار مدارید خُردوای سرتان پر خمار خصم مدارید خوار
کوس چو افسونگران درس عزیمت کندبر خط پیمان او نیزه نهد سر چو مار
بر سر هر نیزه‌ات پرچم گوید منمطره خاتون فتح در تتق کارزار
تا شود اندر زمین صورت خصمت نهاندر سر پیکان کنی صورت مرگ‌آشکار
صعب محالی بود رهبر بدخواه توگر سپر آهنین پیش تو گیرد حصار
در کف او گر سپر قله ثهلان بودهم نشود گاه زخم بازوی تو شرمسار
پنجه بربط شود پنجه شیر عرینچون تو گوزن‌افگنی شیروش اندر شکار
ای اثر کین تو پشت شکن‌تر ز داموای نظر قهر تو چون مرد‌فکن‌تر ز خار
وز سر تعظیم کرد قدر تو ترتیب آنکماه پیاده شود چون تو بباشی سوار
باد و گل و آب و نار هیچ نزایند بیشگر نبود بخت تو قابله هر چهار
یاد ز یال تو کرد چرخ چو کردند دستدر کمر یکدگر رستم و اسفندیار
گر نشدی در نیام تیغ تو از ننگ وقتکی رودی در جهان فتنه خلیع العذار
نیست شگفت ار تو را ننگ شریکان دونگفت دریغی مکن ملک جهان خواستار
گر طلبی راه آنک ملک جهان برکنیدست درافکن به زور در کمر کوهسار
از پس روز سخا همت تو برنکرددر شب روی و ریا مشعله افتخار
تا شود انبوه‌تر در گهت از بندگانمرغ سقنقور گشت در چگل و قندهار
از در تو بگذرم چون گذرم کز هواجز به ثنای تو نیست یک نفسم را گذار
کس نتواند گرفت چون تو عیار سخندانم و دانی که نیست گفته من کم‌عیار
گشت معین مرا از کرمت خون بهازآن که در این شعر مرد خاطر من جان‌سپار
در هوس مدح تو جان من است این سخنکرده به دست زبان بر سر عالم نثار
بر در تو می‌رود عمر عمادی خوش استگر چه یقین داند آنک عمر نباشد دو بار
گر چه قوی‌دشمنی قصد تو دارد چه باکگو به کمینه غلام تا کندش تار و مار
چون بود امر از خدای طیر ابابیل رابر در بیت الحرام پیل شود سنگسار
تا طلب عیش تو فرض ندید آفتابتوده گل را نداد بر در تو روز بار
چون ننهد هیچ وهم مدح تو را خاتمتخاطر من شد به عجز خاتمه اختصار