شمارهٔ ۲۰
ز پای تا ننشینم به دست ناید یاربه پای خود به بلا میروم زهی سر و کار
به دوستم گفتم کارم بساز گفت مبادکه چون منی کند از بهر چون تویی پیکار
نهان چگونه کنم بار عشق آن لب لعلکه هست بر رخ زردم ز خون دل آثار
مرا به توبه بشد نام و دوست میگویدکه عشق و توبه نشاید به هم یکی بگذار
نه روزگار پذیرد ز عاشقان توبهنه کردگار پسندد به مومنان زنار
به روز نیک نماندم امید و چون ماندکه صد هزار غمم هست و نیست یک غمخوار
فرشتهای است بر این بام لاجورد اندودکه پیش آرزوی عاشقان کشد دیوار
به باغ رفتم تا خود چه حال پیش آیدکه باد راحت پاش است و ابر لولوبار
به سبزه گفتم جاوید زنده باشی گفتسه ماه بیش نبودم بیازمودم پار
به لاله گفتم چون دل فگار گشتی گفتدلم چنان که دل تو ز خانه رفت نگار
به چشم نرگس گفتم چرا نزاری گفتدر آفتاب و سمن بنگریستم بسیار
به یاسمن گفتم تازه روی گشتی گفتاگر چه عمر دو روز است تازه به رخسار
سوال کردم گل را که بر که میخندیجواب داد که بر عاشقان بیدینار
زبان سوسن گفتم سحر چه میگوید گفتثنای خسرو بسیاربخش کمپندار
شهی که حضر اقبال او بر آن بستندکه ظلم و فتنه شوند از فضای دهر آوار
زمین ملک تو تا قبله وجود نشدنگشت برزگر آسمان سعادت کار
ز جیب خویش برآوردم این معانی بکرعیال کس نیم اندر پرستش اشعار
طریق خاص من است این و جز من اندر شعرنبرد پیک سخن را کسی به این هنجار
طراوتی است مرا در سخن که کس را نیستخدایگان جهان نیک داند این اسرار
محال باشد گفتن که شاعری بوده استکه مثل او نبود زیر گنبد دوار
به نص قول روانبخش روزگار امینپیمبری نبود بعد احمد مختار
دگر هر آن هنری را که در جهان بوده استبه دل تواند بود فزون او صدبار
نه عاجز است خدای خدایگان پرورنه ضایع است سرای سرایبان آوار
پدید نیست خروس قدیم را آوازهنوز هست عروس حدیث را بازار
نریخت چشم عدو بر سپهر سرشکنکوفت دست فنا بر در جهان مسمار
مدد گسته ندارد ز آب و خاک و خردنظر بریده ندارد ز جان و دل دادار
به آن خدای که پیراست سرو گویاییکه هست باغ سخن را کناره نادیدار