گنج

شمارهٔ ۱۹ - در مدح عمادالدوله دیلمی

۵۹ بیت
ای نرگس تو طبیب و بیماروای لاله تو امین و طرار
بیمار و طبیب تو جهانگیرطرار و امین تو جهاندار
در پایه دلبری سبک‌روحوز مایه دلبری گران‌بار
با لطف تو باد در کف خاکبا نور تو خاک بر سر نار
با داد تو شهر شهر بی‌دادبا یاد تو کار کار خمار
آن چه کم از اوست عین صد گنجبخریده به شکل نیم دینار
وآن را که خسی به از چون او صدکرده همه ملک عالم اقرار
خوبی تو خوب ملک سلطانپاکی تو پاک دین مختار
بازی تو باز کبک آزرمشوخی تو شوخ نخل آزار
بازاری کرد آسمان رابازار تو در میان بازار
بی‌اهوی چشم تو نسازدبر عالم شیر فتنه پیکار
سودای تو از برای قربانبسته است زمانه را به پروار
آن جا که فشاند لعل تو لطفکفار نیند زشت کردار
وآنجا که نمود جزع تو قهرهستند پیمبران گنه‌کار
با ظلمت زلف تو مرا هستچون عالم جان دلی پر انوار
کاندر دل من ز روزن چشمخورشید رخ تو راست دیدار
مرغی که لب تو چینه اوستشد چون پرگار جمله منقار
میگون لب و زلف تو چلیپاستبستندم چون پیاله زنار
چون خوش باشی رخت همه گلچون خشم آری گلت همه خار
گفتی پس کار باش و بتوانتو بر سر حسن و من پس کار
زاین گونه حدیث با عمادیالله الله مگوی زینهار
چون تاخت به قهربر دو عالمعشق تو و قهر شه به یک بار
قطب ملکان عماد دولتکز درگه اوست لاف ابرار
شاهی که بود به باغ ملکشهمواره ترنج عدل پربار
رادی که بقا چو من به صد دلبر دولت اوست عاشق زار
ای مهر تو فال سوره فخروای کین تو حال صورت عار
رای تو بساط ملک را پودوآن پود شعار شرع را تار
تن را ز کف تو روح مرسومدل را ز در تو عقل ادرار
بیرون نبود ز حد اندکجز در هنر تو لفظ بسیار
در زیر رکیب تو به یک جاستبا خنجر خفته بخت بیدار
خصم تو به گاه راست گفتنآویخته زر خود چو معیار
آثار سعادت تو گسترداز گفته من به عالم آثار
زاین شکر کنم همی دل و جانبر آثار تو هر دم ایثار
تنها نه منم که هست خلقیدر حلقه منت تو هموار
بر هر فردی که در جهان استمنت داری هزار خروار
در شعر نشاندیم بر افلاکدعوی به چه کار اینک اشعار
ای زاغ قدر بر تو طاووسوای پیش قضا در تو دیوار
نبود عجب ار ز سهم تیغتآهن برهد ز ننگ زنگار
کز حرمت آن که چون زیان نیستمخصوص آمد زبان به گفتار
بی‌دفتر مدح تو زمانهاز پوست شکم کند چو طومار
قهری که به گاه فرق نشناختاز پهلوی شیر سینه سار
در شعر به فر تو برآورداز شعله نار دانه نار
این معنی را معاینه کردامسال من از قیاس پیرار
زاین بیش نباشم ار تو خواهیبا همت تو نبوده پندار
ممکن نبود که در بر توخواری گردد مرا جگرخوار
هر گه که مجره را ببینمگسترده به روی چرخ دوار
گویم که ز بهتر کشت قدرتبر گردون کرده‌اند شدیار
گر تو ز سپهر سیر گردیبرجیس شود ز سعد ناهار
در پای آرد کلاه چون کلآن را که خلی به خار افگار
وآن کز تو کله نیافت دارددر گردن چون قرابه دستار
ای ابر عنایت تو بر خلقاز راه زبان من گهربار
بر بالا رفتم روا بینخاک سم اسب خویش انگار
از خود به تو در گریختستمزنهار مرا به من بمگذار
آسان بکنی هر آن چه خواهیبر ذات تو نیست هیچ دشوار
ای گشته ز صبح آفرینتاز من شب بی‌نوایی آوار
روزی که بر تو بود مهمانبودم ز حدیث شعر بیزار
زآن بیم که تا نبایدم گفتدر اثنای ثنا تو را یار
عذرم بپذیر اگر بمانمدر شیوه مدح تو ز رفتار
زیرا کاندر نوای مدحتبرداشته بود بس فرود آر