شمارهٔ ۱۸
قد قامت القیامه کجا عشق داد باربل عشق صعبتر ز قیامت هزاربار
اول قدم که عشق پیاده کند زودآخر نفس بود که شود بر فلک سوار
کشتی کائنات در این بحر غرقه شدبیآن که اوفتاد یکی تخته بر کنار
زآن نطفهای که شد ازل آبستن از ابدمقصود عشق بود نه این هفت و پنج و چار
گر عاشقی مترس زآتش به سان شیرشمشیروار رو سوی آتش نه شیروار
چون باد خاکساری خود را به دیده جویتا گردی اندر آتش چون تیغ آبدار
بگری که عنکبوت سعادت همیتنددر خانه نجات به از آب دیده تار
از لا طلب لطیفه این ارزو از آنکبا کلبتین لا بود این شمع را شرار
لا را بغل گشاده از آن شد که عشق رادر بارگاه امر گرفته است از کنار
با دین بساز زآن که در این منزل کثیفدلسوزتر ز دین نتوان دید غمگسار
در بند جاه و آب مکن سینه رشک زایوز حرص کار و بار مکن دیده اشکبار
مگزین قبول خلق چو دینار با دو رویمفکن بساط ملک چو ضحاک با دو مار
اندر میان تابه توبه چو دانه شوتا رقص و نعره تو بود عین اعتذار
از لیل و از نهار به یک بارگی ببراندر کنار لیل سپر عشوه نهار
چون باز چشم دوخته پای آر پنج روزتاسوده پی تو شود دست شهریار
شهد حدیث شاهد خود شهد دان از آنکقلب است نقد قالب تو همچو روزگار
ذوالفقر شو که دست جهاد علی عشقبرندهتر ز فقر ندیدهاست ذوالفقار
اسلام را وداع مکن در سماع اگردر فهم تو حبل متین است زلف یار
از پایه جفا بشو آنگاه تن بشویپیرایه وفا بخر آنگاه سر بخار
آن گه کبود پوش چو گردون که همچو اواز مهر تاج سازی و از ماه گوشوار
امروز نوش باده فردا به قحف ویامسال روی سال دگر بین به چشم پار
چون یخ مشو فسرده به جوش آی چون فقاعبیرون از سر و قدم اندر هوا گذار
بسیار بشنوی و نیاموزی ای عجبکاین راه اتفاق شناسد نه اختیار
با این همه امید مبین کاندر این مقامنتوان شناختن شب جلوه به روز تار
بر کفش دیگری چه گزی نقطهای به عیبچون هست بر رخ تو از آن نقطه صدهزار
نزدیک خود مباش که بس دور نیست آنکاندر جهان فرود برآید ز تو دمار
ای شیخ انتقام از این شوخ منتقموای عمر مستغات از این عمر مستعار
مگرو به این غزاله گلروی خارپشتمنگر به این نواله خوشطعم بدگوار
کاری دگر برآیدت از اقتضای وقتخود را منه محل کرامات زینهار
در زین متاز پهنه که سست است بارگیدر صف مرو برهنه که سخت است روزگار
دست از پی دعا چه برآری پس از نمازدل را به پیش پای شیاطین فکنده خوار
از خط یا عبادی اگر خیط بایدتشو دستزن به دامن عبادی استوار
فرزانهای که در همت احوال بهتر استاز آفریدگان ببر نه از آفریدگار
شاه جلال را نکت وعظ او سریرزر جمال را سخن عذب او عیار
دوران اسم او شود اسلام را جمالباران رسم او دهد ایام را بهار
بحر است از آن شده است در آشفته کار اونبود عجب که باشد آشوب در بحار
کوه از برای صحبت زر میخورد تبرگر نه چه کینه آدمیان را ز کوهسار
بازار او شکسته نگردد به قول خصمخورشید را ز راه کجا افکند غبار
ای زحمتت مکابره قهر دیو باشوی رحمتت مصادره لطف کردگار
انگار داور است چهها گفتهای بگویپندار محشر است چه آوردهای بیار
بینی سپید دستی صوم و صلوة زودگر دیرتر سیاه کنی روی افتخار
یا رب تویی گواه عمادی بر این سخنسرمایه رضای تو کرده است خواستار
گر عمر مختصر شودش باک نیست هیچمحجوب دار همت او را ز اختصار
مقصد مساز درد دلش را به فیض خویشزآنجا که اعتذار نزاید ز اعتبار
صافی مییی که تیره شب اندر شعاع اوگردد به چشم کور پی مور آشکار
زآن می که نور ماه گر از عکس او بودبا مه خسوف را نبود هیچ گونه کار
گر در دهان مار چکد قطرهای از اوآب حیات را حسد آید به زهرمار