شمارهٔ ۲
کار خرده ساخته است کام هنر حاصل استهیچ بهانه نماند شاه جهان طغرل است
نیست زمانه ز نقص خشک لب و تر مژهزآن که تر و خشک او ملک شه کامل است
خاک نجنبد ز باد ملک جهان ثابت استآب نکاهد ز نار شاه جهان عادل است
خسرو گردون رکاب طغرل عرش آستانکز تپش خصم او نوش چو سم قاتل است
مدحت او را چه حد کز شرف قدر اوعقل و شریعت پذیر صیقل آب و گل است
کار فلک یکدلی است در صف پیمان اوروز به آن مذهب است از پی آن یک دل است
چرخ نهادش مدان گر چه خور از دست اوستزآن که یقینم که چرخ سوی بلا مایل است
تا رقم ملک او یافت گل تیره رنگسنگ چو به بنگری جانوری عاقل است
گنج و سپاهش بسی است نز قبل روز عجززاوست تمامی او گنج و سپه فاضل است
آن که به درگاه او بنده بندش نبودآرزوی تخت شاه در دل او چون سل است
حجت خسرو بر او تیغ بکوبد بدانکحق که نه با حجت است مشتبه و باطل است
درگه او فضلهای است گر هوس ملک خواستمایه آن فضل را گرز گران مسهل است
گر چه برون اوفتاد چرخ ز پرگار عقلدر خط فرمان شاه خارج او داخل است
رای متینش بدان گر بتوانی شناختکآن که در این دولت است تا به چه حد مقبل است
عفو در این مملکت باز پذیرد ز جرمزآن که دل شهریار با کرم شامل است
ظلم سیه آستین دست بینداخته استنیست پدیدار از آنک خنجر او حائل است
چرخ حوادث سگال در ستد و داد خویشبر سر کوی قضا از کف او سائل است
بحر نماند به او زآن که به بحر کفشگنبد اخضر چو کف در طلب ساحل است
تا ز سر خصم ساخت آتش تیغش سپندچشم بد روزگار از بد آن زایل است
خسرو کسری غلام داند کز شرق و غرببنده عمادی به شعر خوبترین قایل است
شعر بلند آورد لیک در این بارگاهعذر صعود شه است زآن سخنش نازل است
سرخی مغرب خبر داد به هنگام شامکز سر شمشیر شاه حلق زحل بسمل است
ناگذران شد جهان چون به در او رسیدآن که ز بس نام و بانگ رهگذرش مشکل است
زاده چرخش مدان داده او دان خردتا شنوند از تو آنک فعل کم از فاعل است
مدحت شاه جهان هست فزون زاین و لیکدر ره وهم این سخن باز پسین منزل است