گنج

شمارهٔ ۱۳

۳۹ بیت
هر که را عشقت اختیار کندبی‌قراری بر او قرار کند
گل رخسار تو به دست خیالدیده‌ها را ز خواب خار کند
نه عجب گر ز شعبده هوستچشمم از آرزو هزار کند
انتظارم مده که آتش و آبنکند آن چه انتظار کند
روزگار از تو دور کرد مراروزگار این چنین هزار کند
کو کسی از برای راحت منخاک بر فرق روزگار کند
هر که را کردگار کرد عزیزنتواند کسی که خوار کند
نیست آن باده باد پرزن راکه رخ چرخ پرغبار کند
نیکویی کن بدان که با رویتنیکویی عهد استوار کند
بوی زلفت به هر کجا که رسیدصفت بوی شهریار کند
شاه شمس عماد دین و دولکه به دو عالم افتخار کند
ملکی خسرویی خداوندیکه کفش طعنه در بحار کند
ای شهی کز رکاب عالی توعقل فعال گوشوار کند
یعلم الله که دشمنان تو رااز تمنای خود خمار کند
چشم زخمی که بود هست یقینکه دلالت بر اقتدار کند
چون پلنگی شکار خواهد کردقامت خویشتن نزار کند
ناف آهو به آن سبب بویاستکه طرب دردمند زار کند
پیش دانا زبان شدت ویقصه راحت بهار کند
ای هنر‌پروری که حشمت تودیده را بر بصر حصار کند
گر چه تو خسرویی سرافرازیبا تو دعوت ز گیر و دار کند
نه عجب گر چه سگ چغانه زنداین عجب‌تر که بز شکار کند
به فغانم ز لطف تو که تو رادر چنین حال بردبار کند
چون قمر کاستن بود آن راکه به چشم کسان قمار کند
هر کجا از برای دیدن شیرلشکری عزم مرغزار کند
ای بسا ریشخند‌ها که فلکبر تکاپوی خر سوار کند
گر چه نزدیک عقل معذور استمار بچه که فعل مار کند
از پی مدح و ذم دشمن و دوستهر کجا نطق کارزار کند
ای علی قدر نیست کس چو رهیکه زبان را چو ذوالفقار کند
ای سخا‌پیشه‌ای که نور کفتهفتمین چرخ پرشرار کند
هر زمان شعر خویش را به هوابنده از مدح تو شعار کند
بی‌هوا خاطری برای خدادر چوبین کجا نثار کند
هر چه نقش وجود یافت که آننه رضای تو خواستار کند
به خدای و رسول و نعمت توکه از آن نعمتش گذار کند
لاله دل باشد آن که جز پیشتقامت خود بفنشه‌وار کند
عید را مهرگان به میدان تاختتا ز درگاه تو مدار کند
تا مگر سعی تو به عید رضامهرگان را امیدوار کند
به همه حال جان خواجه‌صفتبندگی تو اخیتار کند
بیش از این نیست حد نطق، سزاستکه سخن عزم اختصار کند
پس از این نکته‌ای که پای آرددست در حد کردگار کند