گنج

شمارهٔ ۱۴

۲۳ بیت
عشق تو هر روز شوری در جهان می‌افکندزآن که رویت آتش اندر آسمان می‌افکند
طره تو چاک در جیب فلک می‌آوردغمزه تو خاک در چشم روان می‌افکند
سفته می‌خواهیم دل را تا چرا چاک تو نیستسوی سینه چشم ما الماس از آن می‌افکند
کیمیای عشق ما گر برد عشقت گو ببرعشق تو ما را نه اول این زمان می‌افکند
ما یقین دانیم کز تو نیست ما را هیچ رویاین دل آشفته ما را در گمان می‌افکند
شد عمادی بنده تو گر چه نام او به کفرنام عشقشت در زبان این و آن می‌افکند
از تو خشنود است زیرا طبع او را عشق تودر ثنای خسرو مازندران می‌افکند
شاه سیف‌الدین عمادالدوله کز تعظیم اودر کف خود هر چه خواهد رایگان می‌افکند
رای میمونش بر اسب عزم در صف ثباتچون ثوابت آسمان را در عنان می‌افکند
شعر من جز در مدیح تو نباشد لاجرمفرش عز از قیروان تا قیروان می‌افکند
دانی از مرغان کدامین بگسلاند مثل خویشآن که جوزه از برون آشیان می‌افکند
هر که اندر جان و دل آتش‌فروز کین توستدود محنت در دیار دودمان می‌افکند
دولت تو نقص نپذیرد به آن کز روی لطفاز قبولت بر رخ بنده نشان می‌افکند
عزم تو بر دیدگاه حصن حزم دشمنتآهک اندر دیده‌های دیده‌بان می‌افکند
هر که خاک پای تو در دیده جان می‌نهدنزد من در ثمین در خاکدان می‌افکند
شاد باش ای شهریاری کز سیاست بر درتچرخ بار کبریا بر استان می‌افکند
گفته من می‌نماید این سخن لیکن تو راستزآن که اقبالت مرا آن بر زبان می‌افکند
زخم شمشیر فریدون است کز تایید بختنام نیکو بر درفش کاویان می‌افکند
بر قیاس من زمانه بر در تو هر زمانشاعر ناجنس را در امتحان می‌افکند
خصم شیر آهنگ سگ فعل تو را روز وغاگرد اسبت لرزه اندر استخوان می‌افکند
کی عجب کز فر مولود رسول هاشمیزلزله در خاله نوشیروان می‌افکند
از ضرورت دان که طبع من ز بهر مدح توزورق حرف و عبارت بر کران می‌افکند
زآن که هر ساعت معانی تو در بازار لطفصد هزاران در معنی در میان می‌افکند