شمارهٔ ۱۲
دل و جانم به عشق تو سمرندهمه عالم به این حدیث درند
زلف و روی و لبت بنامیزدهمه از یکدگر شگرف ترند
تونهای یار، لیک در غم توهمه آفاق یار یکدیگرند
آهوانند زیر غمزه توکه به جز مرغزار جان نچرند
خورش طوطیان شکر باشدطوطیان لب تو خود شکرند
پشت من گشت حلقهای که در اوجان فرشوند و عشوه تو خرند
عاشقان را چه روی با تو جز آنکلب بدوزند و در تو مینگرند
نبرند از غم تو جان به کنارخاصه قومی که نام بوسه برند
بر در تو مقیم نتوان بودهوسی میپزند و میگذرند
عشقبازان روی تو به نیازمدح سازان صدر دادگرند
مقصد آسمان، جلالالدینکه دو دستش ز جود بارورند
ای هنرپرور سخاپیشهکه تو را بر زمین ملک شمرند
در زمانه به این نظر که مراستشرق و غرب از تو طالع نظرند
چون توان گفت دشمنان تو راکه به خو ماده و به شکل نرند
نارسیده به تو چنان دانندکه به سختی آهن و حجرند
چون ببیند خشم تو دانندکه چو شیشه برابر تبرند
همه دلخون شوند چون می اگرچون صراحی همه شکم جگرند
کین تو کردشان چو جزع و صدفزآن که با چشم کور و گوش کرند
ای عجب لا اله الا اللهآدمی نیستند گاو و خرند
کشتههای زمین خدمت توخرمن خوشه نشاط برند
شجر کینه تو جان سوز استوای قومی که زیر آن شجرند
آفرین باد بر دل و رایتکه شب مشکلات را سحرند
خواجگان جهان غلام تواندگر چه از تو به سال بیشترند
معتبر نیست سال در مسندبذل دینار و رای معتبرند
آتش و آب و خاک با حرمتباد را دست و پای میشکرند
بخت فرخنده تو را اثریستکه دو گیتی اسیر آن اثرند
بر میان جلال تو کمریستکه مه و مهر طرف آن کمرند
دست و رایت چو صبحدم هستندتا گریبان آسمان بدرند
این قدر نظم تو به مدح آمدعرش و کرسی فرود این قدرند
در تمنای تو عمادی راآب چشم و خروس ماحضرند