گنج

شمارهٔ ۱۰

۱۶ بیت
عشق به بازار روزگار برآمددمدمه حسن آن نگار برآمد
عقل چه کوشد چنین که دوست خرامدصبر که باشد کنون که یار برآمد
بی‌طلب او که را امید وفا شدبی‌کرم او کدام کار برآمد
نام دلم بعد چن سال که گم بوداز خم آن زلف مشکبار برآمد
از تک و پوی فراق هست یکی جانگر هوس او هزار بار برآمد
در غم او موکب زمانه فروشدکوکبه صدر روزگار برآمد
عنصر دولت مجیربن‌شرف‌الدینکز کف او حاصل بهار برآمد
ای به سزا سروری که از سر کلکتقوت شمشیر شهریار برآمد
دولت سلطان به سان بحر فروماندخامه تو زاو نهنگ‌وار برآمد
گفت به دم درکشم سپهر حرون راتا به چه رو بخل دیوسار برآمد
آن چه برآمد تو را ز کلک روان‌بخشآن چه علی را به ذوالفقار برآمد
تا نبری ظن که بی‌قلاده مهرتشرزه اقبال را شکار برآمد
تربیت آفتاب رای تو کرده استزآن فلک امروز کامکار برآمد
تا گل روی تو رنگ عمر پذیرفتاز سر گور عدوت خار برآمد
خشم تو بر بدسگان زخم چنان زدگر جگر مرگ زینهار برآمد
جز تو که داند که از سراچه مدحششعر عمادی به افتخار برآمد