گنج

شمارهٔ ۹ - : شکایت

۳۷ بیت
ره می‌بریم و دیده به رهبر نمی‌رسدکان می‌کنیم و تیشه به گوهر نمی‌رسد
مالش دهیم خاک سیه را به آب سرخچون دستمان به زردی اختر نمی‌رسد
بی‌نامه هدایت تو در طریق شمعپیک سخن به منزل باور نمی‌رسد
بر درگه تو از خط مصحف رسید هجرهر کاو به وصلت از خط ساغر نمی‌رسد
از شور موج حادثه در بحر آرزوکشتی انتظار به معبر نمی‌رسد
در بخششی که بر در تو حکم کرده‌اندآن را که سر عشق رسد سر نمی‌رسد
از لاف‌های مدعیان تو هیچ لافدر لاف گرد خاطر مکدر نمی‌رسد
گیریم بر در تو گریبان خویشتنچون دستمان به دامن داور نمی‌رسد
در جستجوی عزت تو از عروس علمزی ما گذشت ناله و زیور نمی‌رسد
عشقت چو شیر می‌دود و جان به ما جهدچون سگ همی‌دوید و بدان در نمی‌رسد
رخسار ما به دست غم تو چو خور شده استزیرا که دست ما به سوی زر نمی‌رسد
در خانه شکایت ما بوی عود آهاز بیم تو به تارک مجمر نمی‌رسد
قانع به شکل گاو صدف گشته‌ایم از آنکما را نصیب عنبر و گوهر نمی‌رسد
بر پایه سریر تو گر جان نداد بوسعذرش قبول کن که مگر بر نمی‌رسد
تعبیر رمز عشق میاموز عقل رااز بهر آن که یک کلمه در نمی‌رسد
ذوق شراب عشق تو در هر سحرگهیالا به کام مفخر کشور نمی‌رسد
رنگ دورنگ گوهر عبادی آن که زاوصد خیر می‌رسد که یکی شر نمی‌رسد
بی‌عقد عنبرینه مدحش ز هیچ کلکمشک شرف به عارض دفتر نمی‌رسد
ای خلد مجلسی که تو را نیست هیچ لفظکز وی به ما معاینه کوثر نمی‌رسد
بی‌چشمه صلاح تو در بوستان زهدلاله نمی‌شکوفد و عبهر نمی‌رسد
پرگاروار گرد سر خود دوان شودهر دل که بر در تو چو مسطر نمی‌رسد
بی‌هر سه حرف نام تو در چارسوی تختکس در یگانگی به دو گوهر نمی‌رسد
در هم نساخت ذوق حسود تو زورقیکش بادبان به منزل لنگر نمی‌رسد
آن جا که گشت مجلس قدر تو منعقدروح الامین به سایه منبر نمی‌رسد
این در که در سخن تو گشادی عجب مدانگر آسمان چو حلقه بر این در نمی‌رسد
جان هم پدید گردد چون تو شدی پدیدسلطان رسید چیست که لشکر نمی‌رسد؟
آن جامه‌ای که چرخ بدرد به دست صبحبی‌قرب آفتاب رفوگر نمی‌رسد
نزد مریض کین بقراط مصلحتبی‌نسخه طریفل خنجر نمی‌رسد
در جاه تو که می‌رسد؟ آگاه نیستندباری به حیله، چرخ مدور نمی‌رسد
در نوبهار شرع، ز قول تو راست‌تردر باغ اعتقاد صنوبر نمی‌رسد
گویی که خور به مجلس تو خاک گشت از آنکبی‌لون گونه گشت به خاور نمی‌رسد
دُر از عبارت تو پر از شرم خجلت استلیکن به شرم و خجلت شکر نمی‌رسد
ای شاعر جلال تو آثار آگهیکز من فزون به شعر سخنور نمی‌رسد
چونان ز شرح غایت مدح تو عاجزمکاین بیت من به بیتی دیگر نمی‌رسد
ناهیدگاه نطق چو جوزا برون نظموقت سخن به طبع رهی بر نمی‌رسد
یا رب به فضل توست که باران شعر مندر کشت مدح هیچ سخنور نمی‌رسد
بیگانه‌وار طبع مرا از در طمعچون رزق بیشتر ز مقدر نمی‌رسد