گنج

شمارهٔ ۷

با کاروان عشق تو چون همسفر شدمپای هوا شکستم و ره را به سر شدم
بر کهربا ز جزع نشاندم عقیق نابچو لعل ز عشق تو خونین جگر شدم
دادم چو دل به ابرو [و] چشم سیاه توتیغ جفا و تیر بلا را سپر شدم
بستم نظر ز ملک دو عالم به مسکنتتا خاک راه مردم صاحب نظر شدم
در لوح سینه نقش غمت را نگاشتماز سوز عشق و راز محبت خبر شدم
از بس که تیر غم به دلم جا گرفته استسر تا قدم چو مرغ همه بال و پر شدم
این قسمتم ز خوان محبت نصیب شدالهامی ار به رندی و مستی سمر شدم