شمارهٔ ٧٢۵
سحرگه که در گوش گردون فتادخروش خروس و نوای چکاو
روان شد چو زر موکب شیخ عهدرهی نا روا ماند مانند چاو
گذشتم بناکام از آن بحر جودروان بر دو رخ از دو چشمم دو ناو
من از ابر جودش طمع داشتمکه چون گل کنم کیسه پر زر ساو
ولی در قمار هوا داریشمرا گشت الحق درین دور داو
ببختش مسیح و فریدون شدمبخر رفتم و باز گشتم بگاو