شمارهٔ ٧٢٠
چه کنی با فلک عتاب که مننیک بد حال گشتم از فن تو
گر خموشی چو باز پیشه کنیدست شاهان بود نشیمن تو
ور بر آری خروش چون بلبلهست زندان تنگ مسکن تو
رو که گردون فراغتی دارداز بلند و ز پست کردن تو
هم ز خود بین اگر فتد روزیطوق یا غل ذل بگردن تو