گنج

شمارهٔ ۶٢٩

مدتی در پی هوی و هوسعرصه بر و بحر پیمودم
روز ننشستم از طلب نفسیشب زمانی ز فکر نغنودم
چون برین مدت مدید گذشتکه ز اندیشه مغز پالودم
گشت مرآت دل چنان روشنکه یکی نقش راست بنمودم
صیقلی ساخت ز جوهر عقلپس ز زنگ هواش بزدودم
صورت خیر و شر در آن دیدمچشم عبرت بر او چو بگشودم
شد یقین ز انقلاب احوالمکه نه من بودم آنکه من بودم
کارم از کارخانه دگرستنه بخود کاستم نه افزودم
بر بدو نیک چون نیم قادرپس دل از غم بهرزه فرسودم
بعد ازین اقتدا بابن یمینکردم و داشت راستی سودم
غایت آرزو چو دست ندادپشت پائی زدم بیاسودم