شمارهٔ ۵۵٢
دلا ز وقت بد خود جزع مکن ز نهارصبور باش چه دانی نکو شود ایدل
مجوی صحبت نادان از آن همی ترسمکه همچو صحبت سنگ و سبو شود ایدل
بترک صحبت او گیر کز فضیحت اوبسیط خاک پر از گفتگو شود ایدل
فروغ شهوت و سوزش مده بباد املکه آبروی تو چون آب جو شود ایدل
بگرم مهری دوران مباش غره ازانککه بیگناه ترا کینه جو شود ایدل
هنر طلب که هنرمند را سعادت و بختبروزگار کهن ماه نو شود ایدل
هنر چو مشک بود مشک کی نهان ماندجهان ز نفحه او پر ز بو شود ایدل
کنون چو ابن یمین را هنر پناهی نیستکه لطف بیند اگر سوی او شود ایدل
بکنج عافیت ارام یافت تا پایشمگر بگنج قناعت فرو شود ایدل