شمارهٔ ۵٠۴
که میبرد سخنی از زبان ابن یمینبدانجناب که اقبال زیبدش فراش
خجسته در گه شاهنشه زمین و زمانکه هست بر در او شاه انجم از او باش
ستوده خسرو افاق تاج دولت و دینکه بادتا بابدبر سریر ملک بقاش
بروز رزم بود تیغش آب آتشباربگاه بزم بود کلکش ابر گوهر باش
بگوید ار چه که دور فلک بکامم نیستولی چه باکم ازو هر چه هست گومیباش
بدولت تو برین آستان همیشه مرامرتبست و مهیا همیشه وجه معاش
سپهر نیز تفاوت نمیکند چنداناگر بصلح بود با من ار کند پرخاش
ولی بخانه رها کرده ام یتیمی چندضعیف و بیحد و بیمر چو دانه خشخاش
اگر چه اهل صلاح اند جمله لیک ز فقرشدند بی سرو سامان چو مردم قلاش
فتاده اند کلحم علی و صم جایعنه هیچ صامت و ناطق نه هیچ نقد و قماش
منم حواله گه رزق انضعیفی چندکه کاش نیستمی و چه سود گفتن کاش
ز بینوائی ایشان چو یاد میارمهمی رسد بدل من هزار گونه خراش
بلطف شاملت ای شاه بنده را در یابکه تا نهفته نیازی من نگردد فاش