شمارهٔ ۵٠۵
گر بعیب انقلاب روزگار بی ثباتمیکشد ابن یمین از آشنائی سرزنش
مشفقی فرزانه ئی باید زهر تهمت بریتا بگوش جان فرو خواند به پیغام از منش
کز صروف روزگار ایمن بود هر سفله طبعرنج دل باشد نصیب مردم والامنش
عقل کاراگاه داند کز خطر خیزد خطروین قضا بر لوح دلها از قلم شد منقش
شهره افاق گردد هر شجاع مفتخمدر خمول ذکر ماند هر جبان مرتعش
درجهان وقتی رواج زر همی آید پدیدکاندراتش بارها پالایدش زرگر زغش
سکه نتواند تصرف کردن اندر سیم و زرتا ز پولادش نگردد چهره اول منخدش
کر که باور می ندارد بی ثباتی جهاناز برای او بائین مثل گویند غش
و انکه چون ابن یمین از کار دهر آگاه نیستگو ببین احوال خوارزم از پی سلطان تکش