گنج

شمارهٔ ۵٠٣

کریم دولت و دین سرور زمان و زمینتوئی که مثل تو گیتی ندید داور خویش
سزد که خسرو سیارگان ز بهر شرفز خاکپای شریف تو سازد افسر خویش
عروس مملکت اندر زمان جلوه گریکند ز گوهر تیغ و سنانت زیور خویش
منم که در گه مدحت زبان خوش سخنمکند ز تیغ بلارک پدید گوهر خویش
پناه اهل هنر چون جناب تست چه شدکه یادمی نکنی از غلام کمتر خویش
من ار نیایم و لطفت نخواندم باشمچنانکه آیم ورانی بعنفم از در خویش
کجاست آن کرم طبع و آن سخاوت نفسکه ذات پاک ترا ساختند مظهر خویش
ز وصلشان چو خلایق مراد یافت چه شدکه چهره شان بنمائی بچشم چاکر خویش
چرا بسیم و زرم تربیت نفرمائیچرام خلعت فاخر نپوشی از بر خویش
که هر که بنده او زر بود بازادیهمی دهد ز سر علم گونه زر خویش
جهان بکام تو بادا و باشد از پی آنکجها ندید جهاندار جز تو درخور خویش