گنج

شمارهٔ ۴۶٨

بلبل گلشن قدسم شده از جور فلکبیگنه بسته زندان و گرفتار قفس
آمده روضه فردوس برین مانده بجایگل سیراب و سمن ساخته از خار و ز خس
نه چو بلبل منم آن سدره نشیمن شهبازکز هوای ملکوت آمدم اینجا بهوس
باز خواهم بسوی مسکن عقبی رفتنچکنم گلخن دنیا پس ازینم بس و بس
گر پیاپی شود احداث فلک بر سر منتا بحدی که مرا روز بود بیم عسس
نیست اندیشه ز ارعاد و ز ارعاب ویمکاروانی بود آمیخته بر بانگ جرس
از کمان فلک ار تیر حوادث باردالتجای دل من غیر خدا نیست بکس
نکنم رغبت دنیا که متاعیست قلیلشاهبازان بگه صید نگیرند مگس
چه دهد ابن یمین دل بجهانی که ازورفت اگر باز نیاید بتن این رفته نفس