گنج

شمارهٔ ۴۶٧

قافیه: س۱۶ بیت
آنکه کارش ز ابتدا تا انتهایاوگی و هرزه گوئی بود و بس
وانکه از عهد شبابش تا بشیبمیل سوی فتنه جوئی بود و بس
در جهان زد آتشی از طلم و زانحاصلش بی آبروئی بود و بس
خواست تا گردد وزیر اما نشدز آنکه کارش زشتخوئی بود و بس
گر باستحقاق بودی کارهاکار آن دون مرده شوئی بود و بس
با عقل کار دیده بخلوت حکایتیمیکردم از شکایت گردون پر فسوس
گفتم ز جور اوست که اصحاب فضل راعمر عزیز میرود اندر سر یئوس
از قرص آفتاب نهد خوان جاهلانو ارباب علم را ندهد ذره ئی سبوس
زالیست سالخورده بدستان گشاده دستو او بر مثال رستم و دانا چو اشکبوس
دانا فرود وار درین سر گرفته حصنبیجرم و چرخ در طلبش کینه ور چو طوس
گفت از برای عزت ارباب جهل نیستکاورنگشان نهد فلک از عاج و آبنوس
بر پای باز بند نه بهر مذلتستتاج از پی شرف نبود بر سر خروس
مردان که از علائق دنیا مجردندهرگز نظر کنند بزینت چو نو عروس
این فخر بس که چهره دانا گه جدالباشد چو لعل و گونه نادان چو سندروس
عقلم چو پای بر سر افلاک مینهدگو جاهلش مکن بهمه عمر دستبوس
چون همت تو نوبت شاهی همیزندگو از درت مرو بفلک بر غریو کوس