گنج

شمارهٔ ۴٢١

دوش با خود نفسی مصلحت دنیا رامیزدم هندسه ئی در بدو در نیک امور
گاه میساختمی بر که و حوضی که در اوجز بکشتی نکند خیل خیالات عبور
گه بصحرای هوس از پی نظار گیانباغها ساختمی متصل دور و قصور
گاهشان کردمی از حور چو فردوس برینز آنکه فردوس برین خوش نبود بی رخ حور
ناگهان گفت بگوش دل من هاتف غیبکز جهان بیخبری بس که شدی مست غرور
رخت بر بند ازین خانه ظلمانی خاکنور پاکی وطنت نیست بجز عالم نور
بود پیش از تو فراوان چه صدور و چه عظاموین زمان نیست بجا غیر عظامی ز صدور
خانه ئی بر گذر سیل درین کهنه رباطبچه کار آید ازو خانه خدا گشته نفور
خانه در عالم وحدت طلب ای ابن یمینتا بار کانش ز دوران نرسد هیچ فتور