گنج

شمارهٔ ۴٠٣

با خرد در حجره دل دوش صحبت داشتمشکوه ها میکردم از دوران این نیلی حصار
گه زحل و عقد او با هم سخن میراندیمگاه میکردیم سر نحس و سعدش آشکار
گفتم آخر چیست موجب کاین سپهر دون نوازبا هنرمندان ندارد غیر خصمی هیچکار
داشت قصد آن که از پایم در آرد بیگناهگر نمیشد دستگیر من مسیح روزگار
عالم عادل علاءالدین که از انفاس اوبر سپهر چارمین گردد مسیحا شرمسار
آنکه در قلب طبایع آن تصرف باشدشکآرد اندر طبع دی پیدا مزاج نو بهار
و آندگر فرزند وی مولی شهاب الدین که نیستدر جهان امروز مثل او حکیمی هوشیار
آنکه لطف جانفزای او ز روی خاصیتنوشدارو سازد از آب بن دندان مار
جان من بخشیده احسان ایشان هر دو شدباد جان هر دو تا روز قیامت پایدار