شمارهٔ ۴٠٢
بنگر چه سرخ چشمی و شوخی همیکندبا من کبود روی سپهر سیاه کار
بر خوان روزگار نگردم بصبر سیراینست کار بنده بتر زین مخواه کار
کارم تباه میکند این چرخ دون پرستز آن غصه کم نیافت چو دونان تباه کار
با من همی کند ز بدی هر چه میکندبا دیگریش نیست بدین رسم و راه کار
مهمان اگر رسد برم-از شرم نیستیماند سرم بپیش درون چون گناهکار
هست اینزمان مباشر کار آنکه نیستشاز راه طبع جز غم آب و گیاه کار
ابن یمین گشایش کارت ز حق طلبنگشایدت ز هیچ امیر و ز شاه کار