شمارهٔ ۴٠۴
با عطارد گفتم آخر با تو دارم نسبتیچند بد مهری کنی به زین غم کارم بخور
گفت کای ابن یمین گر قدرتی بودی مراکی بدینسان گشتمی گشتمی گرد جهان آسیمه سر
اکثر اوقات باشد درو بال و احتراقبر سر تیرم همیدارد فلک زیر و زبر
رونق کارت ز دستم بر نیمآید ولیکخواهمت گفت از سر اشفاق پندی معتبر
از کریمان چون جهان خالی همی بینی مکنبعد از این عمر گرامی در سر بوک و مگر
در جگر خوردن بسر بر عمر و بهر یک دو ناندر پی دو نان مپوی و آبروی خود مبر
هر که میخواهد که باشد از هنر با آبرویسهل باشد گر نباشد در کف او سیم و زر
آهن و فولاد را بنگر که چون شد آبدارسهل باشد گر نباشد در کف او سیم و زر
آهن و فولاد را بنگر که چون شد آبداربر چسان هنگام ضربت میکند پیدا گهر
از کدورات حوادث چونکه ماند با صفاآبروی کوه باشد چشمه ساران هنر