شمارهٔ ٣٣٣
گر چه دور فلک سفله نوازم همه عمربگمان هنر و فضل مشوش دارد
وز کمان ستم چرخ اگر سوی دلمناوک غم گذرد بیلک آرش دارد
ور بدان قصد که قربان کندم ترک فلکگاه و بیگاه میان بسته بترکش دارد
نکنم میل بدان کس که مرا دیده و دلاز سر جهل پر از آب وز آتش دارد
نشود رام فلک و رچه بسی رنج کشدهر که نفسی چو رهی توسن و سرکش دارد
سرمه دیده کنم خاک کف پای کسیکه نسیم کرمش وقت مرا خوش دارد