گنج

شمارهٔ ٣٣٢

گردون دون بتهمت فضل و هنر مراهر لحظه بیگناه عذابی دگر کند
گاهم چو عود پوست کند بازوگه چو عودسوزد مرا و گاه چو عودم همی زند
هر شاخ شادیم که بود در زمین دلآنرا بباد حادثه از بیخ بر کند
بر گرد دانه ئی که بر او نام رزق ماستچون عنکبوت گرد مگس دامها تند
من نیز دشمنی کنم امبار با هنرباشد بدوستی نظری بر من افکند