گنج

شمارهٔ ٣١١

طالع من ببین که از پی آبگر روم سوی بحر بر گردد
ور بدوزخ طلب کنم آتشآتش از یخ فسرده تر گردد
گر برم حاجتی بنزد کسیدر زمان گوشهاش کر گردد
ور ز راهی طلب کنم کف خاکخاک حالی بنرخ رز گردد
گر بکوهی طلب کنم سنگیسنگ نایاب چون گهر گردد
ور بنزد کسی سلام برمهر دو گوشش چو گوش خر گردد
اینچنین حالهاش پیش آیدهر که را روزگار بر گردد
بر همه حال شکر ابن یمینکه مبادا ازین بتر گردد