گنج

شمارهٔ ٢۴٨

قافیه: ود۱۳ بیت
بوستان گل فضل و گل بستان هنرسیف دین ای ز وجود تو هنرها موجود
بکر فکرت دل صاحبنظران بربایدچون زکتم عدم آید سوی صحرای وجود
مهر رایت چو بر اقلیم هنر سایه فکندطالع اهل هنر شد متوجه بسعود
ذهن وقاد تو از سلک معانی گه نظمبسرانگشت بیان باز گشادست عقود
تا در اقلیم هنر نوبت شادیت زدندبنده گشت از دل و جان همچو ایازت محمود
گر زند تیر فلک با تو دم از شعر بلندخرد از بانگ دهل فرق کند نغمه عود
ور حسد میبرد از رای تو خورشید رواستبی هنر آنکه در آفاق کسش نیست حسود
پیش صاحبنظران بر سر بازار هنرگوهری کو نبود نظم تو باشد مردود
قطعه ئی نزد من آوردی و از غایت لطفروی بر خاک نهاد آبحیاتش بسجود
گر چه یک قافیه ذالست ولی گوهر خودسیف از آنقطعه غرا بهمه خلق نمود
التماس فرجی کرده و دستار زمنبخدائی که جز او نیست خرد را معبود
بحکیمی که درین خیمه نه پشت فلکقرص خورشید کماجش بود و صبح عمود
کز تو جان باز ندارم ز مروت لیکنچکنم نیست مرا دسترسی در خود جود