شمارهٔ ٢۴٩
پدر که مرقد او باد تا ابد پر نورخیال خود شب دوشین مرا بخواب نمود
چو دید زاتش محنت کباب گشته دلمنهاد روی سوی من بصد شتاب چو دود
ز راه شفقت و از روی مرحمت در حالز درج گوهر شهوار قفل لعل کشود
سؤال کرد که ابن یمین چه عیبت بودکه روی بخت ترا ناخن زمانه شخود
جواب دادم و گفتم که جز هنر عیبیاگر چه قافیه ذالست نیست در محمود
ولیکن این فلک بیهنر بدین عیبمز دل قرار ببرد وز دیده خواب ربود
خرد بطعنه همیگویدم که خوش میباشاگر بکاست ز شادیت در غمت بفزود
شکایتی که مرا بود از فلک گفتمشنود یکسر و نیکو نصیحتی فرمود
چه گفت گفت ز مهر سپهر دل بردارکه هست اطلس نیلی چرخ جامه کبود
مباش رنجه ز بهر جهان که سکه شناسنداد نقد روا را بقلب روی اندود
مدار امید ز اهل زمانه از که و مهو گر ز راه شرف فرق فرقدین فرسود
ندیدهای که چه گفتهست شاعری که دمشغبار زنک ز آئینه روان بزدود
هزار سال تنعم کنی بدان نرسدکه یکزمان بمراد کسیت باید بود
تو نیک باش بهر حال از بدان مندیشکه تخم نیک هر آنکس که کشت بد ندرود