شمارهٔ ٢٢۶
ایدل آسوده همی باش که باکی نبودگر بروی تو حسودی بحسد می نگرد
صبر کن بر حسد و حاسد و دلشاد بزیکان بد اندیش خود از رنج حسد جان نبرد
غم مخور کز حسد آتشکده ئی شد دل اوکه گهی برق زند صاعقه اندر گذرد
آتش ار هیچ نیابد که خورش سازد از آنکارش اینست که خون دل خود را بخورد