گنج

شمارهٔ ٢١١

ای شه کامران وجیه الدینای چو نام تو طالعت مسعود
رخ نهاده به بندگی چو ایازبر بساطت هزار چون محمود
چاکرت لاشه اسبکی داردهمچو فرزینش کژ روی معهود
هر که گردد برو سوار بوددر عداد پیادگان معدود
گر بچاکر دهی چنان اسبیکه شوم نزد حاسدان محسود
سیل آسا فشانم از دل پاکدر مدیح تو گوهر منضود