شمارهٔ ٢٠٧
اتفاقم شب دوشین بوثاقی افتادکاندرو بود حریفی صنمی حور نژاد
من و او بر صفت وامق و عذرا با همکرده از اول شب خلوت و عشرت بنیاد
ناگه آن چارده شب ماه بتم را در سرهوس باختن یک ندبی نرد افتاد
مهره از کیسه برون کرد و بگسترد بساطپنج تا خصل باوستادی خود طرحم داد
کعبتین را چو بمالید بسیمین کف دستاز دل طاسک پولاد برآمد فریاد
وه که در بازی فارد چه ظرافتها کردذوق آنم نرود در همه عمر از یاد
من چو نقد دل و جانرا بنهادم پیششاو زلب یکدو سه تا بوسه گروگان بنهاد
ده هزارش حیل و مکر بهر باختنیبیشمارش نکت و غمز بهر نطق گشاد
گفتمش گر تو اشارت کنی امشب فرداخانه گیرم بسر کوی تو ایحور نژاد
گفت سهل است ترا بر سر و چشمم جایستگفتم ایماه خدا عمر طویلت بدهاد
در سبکباری منصوبه ندیدم مثلشدر همه عرصه آفاق ندیم و استاد
تا بدان دم که بزد داو و تمامی وا بردکافرین بر هنر و بازو و بر دستش باد
مدتی بود که تا ابن یمین بود ملولشب دوشین گره بسته ز کارش بگشاد