گنج

شمارهٔ ٢٠۶

ای دل از احداث روزگار نگردیبد کنش و زشتخو که نیک نباشد
مست خرابات عشق را بملامتسنگ مزن بر سبو که نیک نباشد
در پس آزادگان بهیچ طریقیپیش کسان بد مگو که نیک نباشد
گر بدیئی بیند از تو کس که مبینادزود دلش را بجو که نیک نباشد
یار کهن را بهیچ رو مده از دستبهر حریفان نو که نیک نباشد
با همگان باش یکزبان و مگردانرشته وحدت دو تو که نیک نباشد
هر که بداند که بد چگونه قبیح استهیچ نیاید ازو که نیک نباشد