گنج

شمارهٔ ۹۵

قافیه: ینبود۹ بیت
آندم که مرا فرقت آن لعبت چین بوداز غایت تلخی چو دم بازپسین بود
یاد لب و دندان چو لعل و گهر اومیکردم و جز عم صدف در ثمین بود
آن عهد کجا رفت که از زلف چو شامشزنجیرکشان این دل دیوانه بچین بود
گر ز آنکه فراموش شد آنسرو سهی راکش ابن یمین از همه عشاق کمین بود
از یاد نرفت ابن یمین را که چو سایهاندر پی آن شمسه خوبان زمین بود
خرم شب وصلش که مرا تا سحر از شاممهتاب بنظاره آن روی و جبین بود
امروز چنان گشت که گوئی همه عمربا سوخته مهر خود آن ماه بکین بود
رفتیم بنظاره رخسار چو ماهشکز هر دو جهان حاصل عشاق همین بود
ابروی کمان پیکرش از غمزه خدنگیزد بر جگر خسته که آن را ابن یمین بود