گنج

شمارهٔ ۹۴

آن ترک یغمائی نگر دلها بیغما میبردآن زلف بی آرام بین کآرام جانها میبرد
هر صبحدم باد صبا از زلف مشک افشان اوآرد نسیمی سوی ما هوش از دل ما میبرد
بادی که وقت صبحدم از خاک کویش میوزدحقا که در جانپروری آب مسیحا میبرد
از خواب مستی صبحدم چون سر بر آرد ماه منخورشید تابان از رخش نور مصفا میبرد
معشوق سیم اندام من در دل ندارد جز جفالیکن دل عشاق را اندیشه صد جا میبرد
چشم وی از هر گوشه ئی صد دل برد در لحظه ئیچشم بد از وی دور باد الحق که زیبا میبرد
تا کی ببازار غمش نقد روان گردد زیانزینسان که با زلفش دلم دستی بسودا میبرد
گفتی مرو اندر پی اش کو هست بس نامهربانای بیخبر آخر ببین من میروم یا میبرد
گفتم بدو کابن یمین جان تحفه میارد بتوخندید و گفت از بیخودی قطره بدریا میبرد