گنج

شمارهٔ ۹۳

امیدوارم از آنمه که مهربان گردداگر حقیقت حال منش عیان گردد
چو بگذرد بدلم یاد رشته گهرشز شوق آن تن زارم چو ریسمان گردد
ز تاب لاله سیراب آتش افروزشگلاب دیده من آب ارغوان گردد
گهی که شعر سیه در حریر ساده کشدتنم ضعیفتر از تار پرنیان گردد
بآستینش چو دستم نمیرسد آن بهبزیر پاش سرم خاک آستان گردد
ز کوی وی نه گزیری مرا که بلبل مستنیارد آنکه نه بر طرف گلستان گردد
بسوزم از غم و پروانه وار دم نزنمبسان شمع گرم جمله سر زبان گردد
بیا که خط تو منشور حسن را طغراستمثال فائده مند از پی نشان گردد
بگاه وصف لبت از دهان ابن یمینز بس لطیف که آید سخن روان گردد