گنج

شمارهٔ ۹۲

از روی تو ایمهوش گر پرده بر اندازندخلقی بهوای دل درپات سر اندازند
تا دامن پاکت را گردی نرسد زیبدگر پرده دلها را بر رهگذر اندازند
آنها که به پیش دل از عقل سپر سازندچون حمله برد عشقت جمله سپر اندازند
ترکان کمان ابرو از تیر نظر هر دمدر صید گه جانها صید دگر اندازند
جانرا نرسد چیزی جز آنکه سپر باشدجائیکه پریرویان تیر نظر اندازند
گر سلسله مشکین از ماه بر اندازیجانها بهوای تو عشاق براندازند
در حجره دل عشقت چون صدر نشین گرددرخت خرد ار خواهد ورنی بدر اندازند