گنج

شمارهٔ ۷۷

قافیه: انست۱۰ بیت
مشکین سر زلف تو که در پای کشانستدر دل رگ سود است که پیوسته بجانست
لعل تو ندا کرد که یکبوسه بجانیز آندم دل سودائی من در پی آنست
گر ز آنکه دلم را بود این بیع مسلمسودیست که سرمایه اقبال جهانست
طاق خم ابروت که پیوسته بمانادمحراب دل خسته صاحبنظرانست
یاقوت لبت تا بشکر خنده در آمدخون دل لعلش ز حسد در خفقانست
بیمار شد از چشم سیهکار تو نرگسزردی جهان بینش دلیل یرقانست
جان و دل من شد سپر تیغ ملامتز آنغمزه و ابروت که چون تیر و کمانست
گفتم که ببادام سیاهت ندهم دللیکن چکنم پسته تو چرب زبانست
در عشق تو بر دل رقم صبر کشیدنچون خشت زدن بر زبر آب روانست
رفتی وز پس مینگرد ابن یمینتچون کشته که چشمش ز پی جان نگرانست