گنج

شمارهٔ ۷۶

قافیه: ناست۸ بیت
لعل شیرین تو پیرایه در عدن استزلف پر چین تو سرمایه مشک ختن است
سرو تا بنده بالای تو شد از دل پاکبر زبان همه آزادی سرو چمن است
بر زنخدان تو چاهیست که دل یوسف اوستجانم اندر غم او ساکن بیت الحزن است
گر نبندد کمر آن ماه سرافراز بنازور نگوید سخن آن پسته که شور زمن است
بچه دانند که دلدار مرا هست میانبچه معلوم توان کرد که او را دهن است
لطف آنخال سیاه و رخ چون ماهش بیننقطه عنبر تر بر ورق نسترن است
نیست ممکن که ازو صبر کنم ز آنک مرانور در چشم و فرح در دل و جان در بدن است
حاصل از زلف وی این دارد و بس ابن یمینکه دل آشفته و سرگشته و با صد شکن است