شمارهٔ ۷۵
گر مرا جان رود اندر پی جانان از دستوصل جانان نتوان داد بصد جان از دست
مهر روی چو مهت رونق ایمان منستبدهم جان ندهم رونق ایمان از دست
یک دل اهل نظر در همه آفاق نماندکه نبردی تو پریچهره بدستان از دست
چون توانی که دهی داد دل شیفتگانبده ایدوست مده فرصت امکان از دست
جان بگیر از من و بوسی بده و باک مدارگر دهد لعل تو یکبوسه ارزان از دست
تا بدیدم من سودا زده لطفی که تراستشد بیکباره دلم در هوس آن از دست
یکدمه وصل ترا من بجهانی ندهمبهر دیوی که دهد ملک سلیمان از دست
چون خضر گر برهم از ظلمات شب هجرندهم تا بزیم چشمه حیوان از دست