گنج

شمارهٔ ۷۴

گلهای نوشکفته بهر بوستان که هستپیش رخ تو خار نماید چنانکه هست
با دود و آتش جگر و دل ز رشک تستهر لاله ئی که باشد و هر ارغوان که هست
گر بهر سرو سرکش تو نیست پس چراستدر جویبار چشم من آب روان که هست
از دست دیده کار دل من بجان رسیدکو آشکار میکندش هر نهان که هست
گر چه یقینست آنکه دهن نیستت ولیمیافکند حدیث توأم در گمان که هست
باریکتر ز موی میانت دقیقه ایستکز وی بجز کمر ندهد کس نشان که هست
تا دستگیر بنده شوی همچو آستینباشد سرم همیشه بر این آستان که هست
بازار دل چو ز آتش سودای تست گرمکمتر ز سود نیست مرا هر زیان که هست
ابن یمین مخواه دل از دلستان که نیستگر بایدت بیا ببر این نیم جان که هست