شمارهٔ ۷۸
ما چو زلف و چشمت ای مهوش پریشانیم و مستجام نام و ننگ را بر سنگ قلاشی شکست
گو مکن دیوانه را عاقل نصیحت بهر آنکهوشیاری ناید از مست صبوحی الست
بر صَوامِع از صفای رویت ار عکسی فتدای بسا غوغا که خیزد از صف اهل نشست
آرزو دارم به تریاق لب جانپرورترحم کن چون مار زلف تابدارت دل بخست
مهر آن ماه کمانابرو نه کار تست لیکاز پشیمانی چه سود اکنون چو تیر از شست جست
دل به سان ماهی بر خاک از آنم میتپدکآید از یک بند زلف پر خمش پنجاه شست
دل به مهر دیگری ابن یمین دادی ز دستدر جهان گر دیگری همتاش دانستی که هست