شمارهٔ ۶۵
شهره شهر شد از غایت خوبی رویتای شده ترک فلک از دل و جان هندویت
هست رخسار تو یک ماه که در غره اوجلوه دادست دو عنبر ز هلال ابرویت
چشم بد دور که بستان ارم را گه حسنخار اندوه نهادست گل خود رویت
فتنه دور قمر نیست در آفاق کنونبجز آن غمزه غمازوش جادویت
خوان عشقت چو نهادند وصلادر دادندمیخورد دل جگر خویشتن از پهلویت
چه کند این دل دیوانه که در پی نرودچون بزنجیر کشان میبردش گیسویت
من چنین شیفته ز آنم که رگی از سوداهست پیوسته مرا با دل زار از مویت
عابدان روی سوی قبله اسلام کنندعارفانرا نبود قبله جان جز کویت
بستم احرام طواف سر کوی تو ز شوقکه ببوسم حجرالاسود خال رویت
خواب خرگوش بچشم خرد ابن یمینمیدهد غمزه شیرافکن چون آهویت