گنج

شمارهٔ ۶۰

ساقیا برخیز کاکنون وقت می نوشیدنستموسم بستان و هنگام گلستان دیدنست
ابر نیسانی ز بهر گریه بگشادست چشمغنچه لب بسته را زین پس گه خندیدنست
گلشن حسن ترا گل هست و رنج خار نیسترخصتم ده تا بچینم ز آنکه وقت چیدنست
ما همی کوشیم و جمعی هم ولیکن ملک وصلتا کرا بخشد سعادت کاین نه از کوشیدنست
عیش من در بزم جانان از جگر خوردن کبابوز دل پر خون شراب عاشقی نوشیدنست
تا زمین را از فلک تابد ز رویت آفتابدر پی اش چون سایه کار عاشقان گردیدنست
گر گناهست اینکه گشت ابن یمینت دوستدارذیل عفوی بر گناه او گه پوشیدنست