شمارهٔ ۵۹
سبزه و آب روان باده گلگون بدستسرو قدی میگسار خوشتر ازین عیش هست
مستم و امید نیست ز آنکه شوم هوشیارهوش نیاید بلی مست صبوح الست
همچو رخت اختری دیده گردون ندیدگر چه بگرد سرت گشت ز بالا و پست
مهر دلت برده بس رونق خوبی ماهکیست بغیر از خلیل کوبت آذر شکست
خیز دل عاشقم مصلحتی را بجویبت چکند حسن خویش گر نبود بت پرست
دل بخم زلف او دست زد و خویش رابا همه دیوانگی بر تو بزنجیر بست
غمزه سر مست تو تیر بلا در کمانبر دل ابن یمین باز گشادست شست