شمارهٔ ۵۸
سحرگه چون برانگیزد ز خواب آهنگ میدانتبفال سعد بنماید قمر روی از گریبانت
دهان غنچه از شادی بماند باز اگر گویمکه با وی نسبتی دارد لب چون غنچه خندانت
بهر مجلس که بنشینی هزاران فتنه برخیزدز بس کاندر جهان شورست از آنشیرین نمکدانت
خیال زلف تو دیدم شبی در خواب و دل میگفتندانم تا چها بینم از این خواب پریشانت
اگر بختم دهد یاری که یابم از لبت کامیبمانم چون خضر زنده ز ذوق آبحیوانت
بخاک پایت ای دلبر که سربازم چو پروانهگرم در خواب بنمائی رخ چون شعله رخشانت
دل ابن یمین در بر کبوتر وش طپد از غمکه عکس شهپر طوطی فتد در شکر ستانت