شمارهٔ ۵۷
ساقی بیا که موسم آب چو آتش استسرد است و می بموسم سرما درون خوش است
بی آب آتشین منشین خاصه موسمیکز باد تند عالم خاکی مشوش است
می ده بآن نگار که در نرد دلبریبر کعبتین حسن همه نقش او شش است
هر ناوکی که غمزه خونریز او زندبر جان عاشقانش گذر تیر آرش است
تیر و کمان و غمزه جادوی او نگربس جان و دل بکوش که قربان ترکش است
یا رب چه موسمیست که از تیرگی ابرصبحش چو شام طره خوبان مهوش است
روی هوا ز کوکبه ابر تیره تنگوئی مگر گذرگه سیلاب سرکش است
ابن یمین چو عرصه میدان خاک دیدکز ژاله چون سپهر نگون بر منقش است
شاید اگر بصورت تضمین ادا کندکامروز روز باده و خرگاه و آتش است